خدا را شکر که پروردگار عالم به دل یک نفر انداخت تا
مرا هم به بازی یلدا دعوت کنند.به لطف بانوی اردیبهشتی مریم بانو ما هم وارد بازی شدیم. ما معلمین از عصر حجر گرفته تا عصر بعد از قجر اجازه زیاد حرف زدن نداشتیم. هر وقت هم دهانمان را باز می کردیم چیزی بگوییم یا لب ودهانمان را به هم کوک می زدند یا زبانمان را از پس کله مان بیرون می کشیدند.(هر چه فکر کرددم نفهمیدم چطوری!) به هر حال حالا که مجال صحبت هست افشاگری را از خودمان شروع میکنیم.به حکم یک سوزن به خودت یک جوالدوز به بغل دستی! ۱-روز تولد ببخشید شب تولد بنده ۳۱ تیر ماه آنهم ساعت ۲ بعد از نیمه شب بود.از کجا می دانم؟ چون وقتی به دنیا آمدم دکتر گفت:بچه ی (.....)ساعت ۲ نصفه شب وقت به دنیا آمدن است؟ همین دیر به دنیا آمدن بد جوری زندگی مرا به هم ریخته است.چون طبق طالع بینی استاد چینگ متعلق به برج اسدم اما در فالنامه استاد چانگ سرطانی هستم.(دور از جان برج سرطان را می گویم!) ۲-چون بچه اول بودم طبعا باید دکتر می شدم برای همین تا پایان دوره ابتدایی به من خانم دکتر می گفتند . در پایان دوره راهنمایی گفتند رو حیه ات به کاردر مراکز علمی می خورد.در پایان سال سوم دبیرستان با دیدن کارنامه و نمرات شگفت انگیزم اولا کارنامه دو تکه شد ثانیا فرمودند مرده شور روحیه ات را ببرد تو به درد(...) هم نمی خوری! من هم که خیلی بهم بر خوره بود با عزم راسخ و مثل بچه آدم درسم را خواندم و پس از قبولی در دانشگاه به کسوت شریف معلمی درامدم. الان هم که در خدمت شما هستم ۱۴ سالی سابقه دارم. ۳- والدینم از همان کودکی پی به استعدادهای ادبی و هنری من بردند.در دوران نوزادی حرکات موزون بسیار پیچیده ای را اجرا می کردم.بعد ها فهمیدند آن حرکات به خاطر نفخ شدید شکم بود! به لطف والدینم خواندن و نوشتن را در ۵ سالگی آموختم. چون روحیه بسیار کنجکاوی داشتم کتاب هایی را که در ته کمد پنهان کرده بودند پیدا کردم و همه را خواندم. اگر هم معنی چیزی را نمیفهمیدم خیلی مودبانه از خودشان می پرسیدم.فقط نمی دانم چرا با چشمهای گرد شده نگاهم می کردند بعد هم گوشم را می پیچاندند و می گفتند :ذلیل مرده این حرفها چیه که میزنی؟ آخر"عزیزم بیا برویم پشت آن درخت کارت دارم" حرف بدی است؟ ۴- در دبیرستان اگر چه نمرات ریاضی و فیزیکم بیشتر از ۴ نمیشد(به کمک معلم خصوصی) ولی خدا وکیلی نمره ادبیات تاریخ و سایر درسهایم خوب بود مخصوصا تاریخ وادبیات .به لطف علاقه شدیدم به این دو و خواندن کتابهای تاریخی و رمان شماره عینکم بالای ۴ است! ۵-تبحر ویزه ام در شیرجه روی زمین است.خدا می داند تا به حال چند بار از پله افتاده ام یا در خیابان فنون حرکات زمینی ژیمناستیک را اجرا کرده ام. یکی از دوستانم یک بار گفت احتمالا تعادل مغزت به هم خورده است!بگذار آخر سال بشود موقع ارزشیابی تعادل را نشانش می دهم! خوب افشاگری تا همین جا کافیست.بقیه اش انشاءالله سال دیگر.اگر هم عمرمان به دنیا نبود تشریف که آوردید آن بالا مفصلا برایتان تعریف می کنم. از آنجا که در این عرصه مجازی تازه واردم با دیگران چندان آشنا نیستم که ادامه بازی را به دست او بدهم .ولی به خودم جرات می دهم و فردین خان و فاطمه بانورا به بازی دعوت کنم امید وارم روی این معلم را زمین نیندازند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:56 توسط تهمینه توفیقی |
از دیدن این طرز نوشتن تعجب نکنید !یکی از علائم نوابغ
این است که در همه کار با بقیه فرق دارند.از جمله ستون بندی
مطالب نوشته شده در وبلاگ.خدا را چه دیدی شاید ما هم یکی
از همین مغز های فراری شدیم؟
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 17:15 توسط تهمینه توفیقی |
دیروز رفته بودم سراغ کتاب های دوره دانشجویی.دنبال کتاب
زیست شناسی گیاهی می گشتم که چشمم افتاد به مجموعه
هفته نامه های گل آقا در سال ۸۰ .حیف از اون همه مطلب گل آقایی
که توی یک کارتن(شاید هم کارتون) در انباری خاک می خورد.نگویید
این چه وضع نگهداری این مجموعه گرانبهاست! پدر بی پولی بسوزد که
هر چه می کشیم از کمبود نقدینگی است .گفتیم آخ جان نفت گران شده
از پول نفت حد اقل به اندازه خریدیک کتابخانه به ما میرسد! ولی...........
به هر حال همان جا نشستم و دست به نقد(باز یاد نقدینگی افتادم
اصلا کلمه ای که کارایی ندارد چرا از سوی فرهنگستان ادب فارسی حذف نمی شود؟) اصلاح می کنم در جا! سه چهار تا از مجله ها را مرور کردم.
دیدم حیف است بعضی ها که توان دسترسی به آن مطالب را ندارند از
خواندن آن بی بهره بمانند. تصمیم گرفتم آنهایی را که جالب تر است
به تدریج در وبلاگ وارد کنم.هم کلی حال می کنیم(به قول شاگردانم)
و هم رشد سیاسی فرهنگی اجتمایی تاریخ و جغرافی را در طی
این پنج سال مرور می کنیم .اگر اهل خواندنش هستید بسم الله...
فرار مغز ها
گفت:می خواهم از این کشور بروم.این کشور بماند برای خودتان!
گفتم:چی شده ؟چرا دلخوری؟
گفت:چرا نباشم؟قدر آدم را نمی دانند.
گفتم :حالا تعریف کن ببینم چه شده؟
گفت:منزل ما سند ندارد.رفتم( منضر) تقاضای صدور (المثلا)دادم .سر دفتر گفت برو (ثفت).گفتم کدام ثفت؟گفت :(ثفت اسناف).رفتم ثفت اسناف
گفتند :ادعای مالکیت شما (جهلی)است.عصبانی شدم و گفتم:همین
کارها را می کنید که مغز ها فرار میکنند.گفت:سند( جهلی)چه ربطی به فرار مغز ها دارد؟گفتم :خیلی هم ربط دارد.اگر نداشت شما (تحت تحصیل) این و آن قرار نمی گرفتید که من را اذیت کنید.
(هفته نامه گل آقا شماره ۵۰۹-علی اکبر عبدالرشیدی)
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:10 توسط تهمینه توفیقی |