تبليغاتX
آبی تر از آرامش

   آشنایی با شاعران پارسی گوی هند

 

-  بیدل دهلوی شاعر گمنام سرزمین ایران

 

عبدالقادر بیدل شاعر پارسی گوی دیارهند در سال 1054

 

هجری در عظیم آباد پتنه به دنیا آمد.خانواده اواز ترکان

 

جغتای بودند که از بخارا به سرزمین هند رفته رحل اقامت

 

در آن دیار افکنده بودند. عبد القادر کوچک پدررادر5سالگی

 

و مادررا در6سالگی ازدست داد.به این ترتیب تربیت او به

 

عهده عمویش میرزا قلندر و داییش میرزا ظریف افتاد.هردو

 

در تعلیم و تربیت اونهایت کوشش راکردند.میرزا قلندراورا

 

به سیاحت درنواحی بنگال بردو میرزاظریف اوراباصوفی ای

 

به نام شاه قاسم هواللهی آشنا کرد که عبدالقادربعد هااز مریدان

 

وی گشت. در 18 سالگی به دهلی عزیمت کرد وبا صوفی ای

 

 به نام شاه کابلی برخورد نمود.همانگونه که مولانا مجذوب

 

شمس گردید او نیز شوریده واردر سالهای غیبت شاه کابلی

 

جنگل ها و شهر های اطراف را جستجو کرد.سر انجام این

 

آشفتگی  ریاضت و مجاهده او در اگره بود. در سال 1079

 

خانواده ای تشکیل داد و به خدمت شاهزاده محمد اعظم

 

پسراورنگ زیب درآمد. پس ازسالها خدمت دیوانی در دربار

 

این شاهزاده مغول آنرابه بهانه بیماری ودر حقیقت به خاطر

 

گردن ننهادن به مدیحه گویی شاهزاده به کناری نهاد.با سفربه

 

پنجاب دوران آوارگی رااز سر گرفت. یک چند در لاهورماند.

 

 بالاخره در سال 1096دهلی را سکونتگاه خود ساخت.علی رغم

 

دعوت از او به خدمت درباراز قبول آن امتناع کردوبافی عمررا

 

درتفکر و تصنیف و انزوا گذراند.سرانجام در سوم صفر1133

 

در 79 سالگی در گذشت.

 

بریده هایی از اشعار اورا در پایان ذکرمی کنم تا با بی همانندی

 

 و زیبایی شعر او بشتر آشنا شوید.

 

روشندلان چو آینه بر هر چه رو کنند

 

هم در طلسم خویش تماشای او کنند

 

این موجها که گردن دعوی کشیده اند

 

بحر حقیقتند اگر سر فرو کنند

 

ای غفلت آبروی طلب بیش از این مریز

 

عالم تمام اوست اگر جستجو کنند

 

من سنگدل چه اثر برم ز حضور فکر مدام او

 

چو نگین نشد که فرو روم به خود از خجالت نام او

 

نه دماغ دیده گشودنی نه سر فسانه شنودنی

 

همه را ربوده غنودنی به کنار رحمت عام او

 

بر گرفته  از کتاب های:بیدل سپهری و سبک هندی اثر استاد

 

حسن حسینی  و دفتر ایام نوشته استاد عبد الحسین زرین کوب

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:24 توسط تهمینه توفیقی |


به نام خدا

 

می گویند معلمی عالمی دارد که دیگران از درک آن عاجزند.من می گویم

معاونت دنیایی است که حتی معلمین از

 

درک آن عاجزند .یک نمونه اش را برایتان تعریف می کنم

تا بدانید  چگونه معاونین  نقش خود را در تربیت

 

دانش آموزان ایفا می کنند آنهم بدون خط کش!یک روز

که طبق معمول در دفتر مشغول انجام وظیفه بودم صدای جیغ

 

ودادی در راهرو مدرسه پیچید.ناگهان دانش آموزی به سرعت

 وارد دفترشدوگفت:آقاآقا جعفری داره میمیره!پشت سر

 

او دو نفرپسری را که از درد به خود می پیچید وارد دفتر کردند.

آنچنان داد می زد که گفتم حتما آپاندیسش ترکیده!

 

با پرس وجویی که کردم علت خاصی برای درد شکمش

پیدا نکردم این بود که گفتم وسایلش را جمع کند وبا فراش

 

مدرسه به خانه اش برود.وقتی سر کلاس مشغول

 جمع کردن وسایلش بود از لای در کلاس نگاه کردم وبا تعجب اثری

 

از دل درد در او ندیدم. خیلی سریع وسایلش را جمع کرد

 ویکی هم توی سر بغل دستی اش زد!وقتی بیرون آمد به بهانه

 

نبودن فراش او را به نماز خانه فرستادم بعد از یک ساعت جارویی

 را دستش دادم تا آنجا را جارو کند بعد مجبورش

 

کردم چند صندلی را به طبقه سوم ببردخلاصه تا زنگ آخر

 پوستش را با کار کندم.نزدیک زنگ آخر گفتم اگر هنوز

 

خوب نشده ای بفرستم سراغ بابات تا ببردت خانه. با عجله

 گفت نه آقا حالمان خوب شد! زنگ را که زدم  اولین نفری

 

بود که از مدرسه بیرون دوید.پشت سرش را هم نگاه نکرد!

  نوشته : رسول روزبان

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:12 توسط تهمینه توفیقی |


                                  به نام خدا

                                                        

یکی از مهم ترین درسهایی که در زندگی گرفتم این بود که

 

اگر به دیگران حرفی می زنم یا نصیحتی می کنم حتما

 

خودم به آن عمل کنم.حالا این درس را از چه کسی

 گرفته باشم خوب است؟  از همین آتش پاره هایی که به اسم

 

دانش آموز هر روز سر کلاس از چپ وراست بمباران

 نصیحتشان می کردم و آنها هم با خمیازه های پی درپی

 

میزان موفقیت من را در ارشاد آنها نشان می دادند !

 سومین سال تدریسم بود.مدرسه ای که در آن مشغول به کار

 

بودم یکی از مدارس اطراف کرج بود.جایی که مملو از

 دانش آموزان حاضر جواب بود واگر غفلت می کردی یا

 

کوتاهی در کارت می دیدند حسابی حالت را جا می اوردند.

من سر کلاس همیشه به دانش آموزان تاکید می کردم

 

حرمت کلاس ومعلم را نگه دارند و سر کلاس چیزی نخورند.

اگر هم با دانش آموز متخلفی مواجه می شدم شدیدا با

 

او برخورد می کردم.روز معلم یکی از بچه ها با یک بسته

آدامس به سراغم آمد و اصرار کرد یکی از آدامس ها را

 

بردارم.با اخم گفتم کلاس جای چیز خوردن نیست! اما او

با اصرار گفت:به خاطر روز معلم! من هم که وسوسه شده

 

بودم یک آدامس برداشتم.کشیدن آدامس همان و افتادن یک فنر

 روی انگشتم همراه با خنده بچه ها همان!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:32 توسط تهمینه توفیقی |