تبليغاتX
آبی تر از آرامش

بعونک یا علی

6- بیست سال قبل ازماجرای سقیفه:

مهمان محمد بودند، همه، چهل وپنج نفر از بزرگان

بنی هاشم . ناهار را که خوردند پیامبر ایستاد.گفت:

"هیچ کس برای نزدیکان خود بهتر از این که من برای

شما آورده ام نیاورده ".  به همدیگر نگاه  کردند.

رسول خدا گفت:"خدا به من فرمان داده که شما را به

توحید و یگانگی دعوت کنم.چه کسی مرا در این راه

 کمک می کند تا وصی وخلیفه و جانشین من باشد؟"

سکوت کردند، همه،  چهل وپنج نفر از بزرگان بنی هاشم.

سر هایشان را انداخته بودند پایین که علی بلند شد،ایستاد.

سیزده سال بیشتر نداشت. پیامبر برق چشمهایش را که

دید،لبخند زد اما گفت بنشیند. دوباره سوالش را پرسید.

سکوت کردند،همه. علی اما دوباره ایستاد.پیامبر این بار

 هم لبخند زد؛ گفت علی بنشیند و سوالش را برای بار

سوم تکرار کرد.بار سوم هم سکوت، همه، غیر ازعلی.

پیامبردست پسرعمویش راگرفت وجانشینش رامعرفی کرد.

بیست سال قبل ازماجرای سقیفه.

7-قریش که نقشه کشتن محمد را کشید،فرشته وحی آمد.

قرار شد پیامبر شبانه از خانه بیرون برود و علی به

جایش بخوابد. علی شب را خانه پسر عمو خوابید.

نزدیکی های صبح بیدار شد.بالای سرش ایستاده بودند،

چهل مرد با صورت های پوشیده.عصبانی بودند.

پرسیدند:محمد کجاست؟

گفت:مگر سپرده بودیدش به من؟

8-اشک توی چشم هایش جمع شده بود،می گفت مرا

با هیچ کس برادر نکردی.پیامبر که توی مدینه جاگیر

شده بودهمه را دوتا دوتا برادر خوانده بود؛مهاجرین

و انصار را. عقد اخوت خوانده بود بینشان.

حالا علی مانده بود تنها. پیامبرلبخند زد.گفت:تو برادر

خودم هستی در دنیا و آخرت.

9-پیامبر گفت: باید ازفاطمه بپرسم.

شنیده بودکه خیلی ها رفته اند خواستگاری.از اشراف و

ثروتمندان گرفته تا اصحاب و یاران.پسر عمویش ولی

همه را رد کرده بود.  او  حالا هم که آمده بود، حرفش را

توی دو سه جمله زده بود.پیامبر اما گفته بود باید از

فاطمه بپرسم.فاطمه که سکوت کرد در جواب پدر،پیامبر

گفت:الله اکبر، سکوتها اقرارها. (سکوت او علامت قبول

است.). بدین ترتیب رضایت فاطمه(س) را اعلام کرد.

10-گفت: دستم خالی است.چیزی ندارم به غیر از شمشیر

 وشتر و یک زره.

پدر عروس گفت : شمشیرت را برای جنگ می خواهی.

شتر را هم برای آبکشی ومسافرت.می ماند زره.

زره را فروخت چهارصد درهم . یک دست لباس کتانی،

یک پوست گوسفند دباغی نشده ...  . شدند مهریه فاطمه.

همه چیزش را داد برای همسرش.

11-اثاثیه آورده بود خانه. جهیزیه دامادی اش بود.دست

 کمی از جهیزیه عروس نداشت.یک چوب لباسی،یک

پوست گوسفند،یک متکا، یک مشک برای آب،یک الک.

  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:54 توسط تهمینه توفیقی |


بعونک یا علی

چند وقت قبل روزنامه همشهری درکتاب همشهری

گلچینی از کتاب آفتاب در محراب را به چاپ رساند.

این کتاب از مجموعه 14 جلدی چهارده خورشید ویک

آفتاب است که توسط جمعی از جوانان اصفهانی نوشته

شده و در دست چاپ است. زبان نرم روان و جذاب

کتاب آنچنان مجذوبم کرد که تا تمام نشد آن را زمین

 نگذاشتم. برای ماه رمضان قسمت هایی از آن را

که برش هایی از زندگی حضرت علی(ع) است در

نظر گرفته ام.امید وارم به اندازه من از خواندن آن

لذت ببرید.

 

1-از درد به خود می پیچید .دست به دیوار گرفته

بود و راه می رفت. وارد مسجد الحرام شد.

 رسید کنار کعبه. پرده کعبه را گرفت. زیر لب

 زمزمه می کرد. دعایش که تمام شد کعبه لرزید

و دیوارش شکافته شد. فاطمه وارد کعبه شد ودوطرف

دیوار چسبید به هم.مثل اولش.

2-زنها توی خانه برای شوهر هایشان می گفتند و

مرد ها توی بازار برای هم.سه روز بود که

 فاطمه بنت اسد,همسر ابوطالب, از یک شکاف

 رفته بود توی خانه کعبه و بیرون نیامده بود.

آن هم کی؟ موقع درد زایمان. آب, غذا, کمک برای

زایمان. چه کار می کرد فاطمه تنها؟

3-گفتند:در این مدت غذایت چه بود؟

گفت:میوه ها و غذا های بهشتی .

گفتند:نامش را چه می گذاری؟

گفت:از کعبه که می آمدم بیرون, صدایی گفت:فاطمه

نام پسرت را علی بگذار.چون او بر همه اهل آسمان

و زمین برتری دارد , اسم اورااز نام خود گرفته ام.

4-مکه, قحطی, خشکسالی. خرج زندگی کمر

 ابوطالب را شکسته بود.قرار گذاشتند هر کدام یکی

از پسرعمو ها را به خانه خود ببرند.طالب را عباس

برد.جعفر را حمزه. علی را محمد باید بزرگ می کرد.

5-او را بغل می کرد و به سینه می چسباند. بیداری

 و خواب فرقی نمی کرد. از همان بچگی بوی خوش

محمد در مشام علی بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:28 توسط تهمینه توفیقی |


 مبصر:بر پا!

 

معلم جدید:سیت دان پلیز...گود مورنینگ کلاس...هوم؟!

 

آیم ساری....چطورین؟ من از امروز معلم جدید زبان

 

 شما هستم!یا بهتره بگم دوست جدید شما!آیم یور فرند...

 

خوبه؟

بچه ها با خنده:بعله...

 

- وری گود...وری گود....هه هه...آیم مستر آقاکان!

 

-....مستر چی چی؟!

 

-آقا خان !منوچهر آقاخان!هه...هه....

 

-هه هه هه !

-وری ول...راستی جلوی پای من بلند نشین خوشم

 

نمیاد....گود؟

 

-گود آقا...خیلی وری گود!!

 

-کتش را در می آورد و می اندازد روی میز:توی

 

کلاس من آزاد و راحت باشین!

 

-اجازه آقا!

 

-....آیم ساری!وات مینز آقا؟وات مینز اجازه؟

 

آیم مستر آقاکان!اوکی؟

 

-اوکی آقا...اجازه آقا!

 

-نو...نو...اجازه یعنی چی؟

 

-اجازه ...یعنی اجازه دیگه!

 

-وری بد...(با دلخوری)میشه دور این آقا و

 

اجازه رو خط بکشین؟ اوکی؟

 

-اوکی آقا!

 

-وری گود...آیم مستر آقاکان  یو نو؟

 

-یس آقا!

 

- یو!پلیز استند آپ...تل...بگو...جوک بگو!

 

-هه...هه هه...بلد نیستیم آقا...آقا خان!

 

-پلیز سیت دان...چطور بلد نیستی؟ پس خودم

 

براتون میگم...از تعارف خوشم نمیاد...

 

گوش کنین!ا...جوک فور یو!اوکی؟

 

-(سوت میزنند و هوار می کشند):آقا یس

 

اوهو...هو...اوکی...جانمی یس!خان آقا...اوکی...جان!

 

-هه هه....وری ول!

 

-هه....هه هه...خیلی ول!!

 

(از کتاب در مکتب تجربه نوشته حمید گروگان)

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:4 توسط تهمینه توفیقی |