آفتاب در محراب 19- شبها می رفتند خانه مهاجرین و انصار.فاطمه،علی حسن وحسین.فاطمه یادشان می آورد حرفهای پدرش را. علی برایشان از غدیر می گفت.دست دراز می کرد بیعت بگیرد برای ولایت.برای وصی رسول خدا. دست هایشان را جمع می کردند توی هم،خودشان را عقب می کشیدند، می گفتند:همه این ها قبول.علی اما اگر زودتر آمده بود با او بیعت می کردیم.باور کنید.... . راست می گفتند.آن وقتی که آنها با خلیفه اول بیعت کردند علی داشت جنازه رسول خدا را غسل می داد. 20-علی ایستاده بود .دستور پیامبر بود که صبر کند. مردم ولی نایستادند . آمدند و برادر و داماد رسول خدا را بردند مسجد برای بیعت... . ستون های مسجد پیامبر لرزید.همه ترسیده بودند.علی را رها کردند،می دویدند این طرف و آن طرف.سلمان را صدا زد.چیزی به او گفت. ـــ بی بی تو را به خدا صبر کن... . سلمان پشت سر دختر رسول خدا می دویدو این را می گفت. فاطمه ولی گفت:«رهایم کن سلمان،به خدا اگر پسر عمویم را آزاد نکنند،موهایم را پریشان می کنم،پیراهن پدرم را می اندازم روی سرم و نفرینشان می کنم.» ـــامیر المومنین گفته مباداشما نفرین کنید . سلمان که این را گفت فاطمه ایستاد. ـــ گفته که برگردید خانه...نفرین شما بی بی... . زهرا دست به پهلو گرفته بود و بر می گشت خانه. فرمان شوهرش بود.ستون های مسجد دیگر نمی لرزید. علی را از ترس نفرین دختر پیامبر رها کردند. 21 –از مسجد برمی گشت که خبر آوردند همسرت را دریاب.سر آسیمه که دوید تمام قد افتاد روی زمین. بلند شد، دوباره دوید.از مسجد تا خانه راهی نبود. می افتاد ولی دوباره بلند می شد. در خانه باز بود.خودش را رساند بالای سر فاطمه. سر زهرایش را گذاشت روی زانووگفت:زهرا جان! فاطمه ولی هیچ نگفت.برای بار دوم گفت: دختر پیامبر! جوابی اما نشنید.برای سومین بارصدا زد:دختر کسی که به فقرا کمک می کرد! این بار هم جواب نداد. ـــ دختر کسی که با ملائکه نماز می خواند! این دفعه که جوابی نشنیدگفت:«فاطمه با من حرف بزن منم علی پسر عمویت.» فاطمه آرام چشمهایش را باز کرد و اشک ریخت. علی هم. 22-مدام به بچه ها سفارش می کرد که صدای گریه شان بلند نشود،خودش اما زود یادش رفت.موقع غسل دادن زهرا،سرش را گذاشت به دیوار وبلند بلند گریه کرد. 23-بدن همسرش را که داخل کفن گذاشت،بند های کفن را که خواست گره بزند،بچه ها را یکی یکی صدا زد «بیایید با مادرتان خداحافظی کنید.» حسن و حسین که آمدندخودشان را انداختند کنار بدن مادر.او فقط نگاه می کرد. صدای گریه بچه ها که بلند شد،صدای ناله فاطمه را شنید. انگار دست های همسرش را هم دید که از کفن بیرون آمدند پسرانش را چسباند به سینه... . ـــ یا اباالحسن!حسن وحسین راازروی سینه فاطمه بردار، به خدا قسم!ملائکه آسمان ها را به گریه انداختند. صدا از آسمان بود. 24-جلو تابوت راخودش گرفت.پشت آن راهم سلمان وابوذر. کنار قبر که رسیدندوتابوت را گذاشتند زمین،گفت:شما بروید. نا محرم این دوروبرنباشد.پیکرزهرا را برداشت ،می خواست بگذارد توی قبر. خودش بالا بود کسی پایین نبود.پیکرزهرا را گذاشت روی زمین،رفت توی قبر.خودش پایین بود. کسی نبود بالا بایستد. دوباره آمد بالا.نگاه کرد به آسمان، بعد هم به طرف قبر پیامبر.قلبش فشرده شد.چیزی چنگ انداخت به گلویش.نگاه کرد به تاریکی توی قبر.دستهای پیامبر را دید آن پایین.صدایش را هم شنید که می گفت: «بده به من علی جان! زهرا را بده.» نتوانست حرفی بزند.فقط گفت یا رسول الله! امانتت... . 25 – خاک ها را ریخت.قبر را صاف کرد.صاف صاف. مثل آن چند قبر دیگر هم ساخت. کسی نباید می فهمید قبر فاطمه کجاست.هر روز سر یک قبر می رفت فاتحه می خواند.دلش را اما،سر یکی از آنها گذاشته بود. وقتی احساس کرد که ممکن است تعرضی به قبر ها صورت گیرد،عبای زردش را پوشید با ذوالفقارش نشست کنار بقیع.نماز خواندن بر جنازه دختر رسول خاتم را بهانه کرده بودند. گفت:«اگر فاطمه می خواست شما برجنازه اش نماز بخوانید که وصیت نمی کرد شبانه دفنش کنم.» 26- رفت توی نخلستان.زانو زد کنار چاه دست هایش را گذاشت روی دیواره آن،در دو طرف.سرش را برد پایین، پایین تر. شانه هایش لرزید. عکس ماه روی آب هم. داشت حرف می زد.اول آرام وبعد بلند تر.صدای مبهم حرف و گریه به هم آمیخته بود.هق هق می کرد. بعد از فاطمه حرف هایش را برای چاه می زد. کسی را نداشت دیگر. 27-گفتند خلیفه نباید جوان باشد. علی جوان است. بعد دیدند دلیل محکمی نیست.گفتند علی زیاد می خندد، زیاد شوخی می کند.مردی باید خلیفه بشود که عبوس باشد،مردم از او بترسند و حساب ببرند. همین هم شد. 28- پرسید :کجا می بریدش؟ گفتند:زنا کرده عمر گفته حدش بزنیم. علی گفت:برش گردانید.این زن حامله است. بچه اش که گناه نکرده! گفتند :چه کنیم؟ علی گفت:صبر کنید تا بچه اش به دنیا بیاید. بچه که دنیا آمد، زن مرد. 29- ظرف حلوایی را که جلویش گذاشته بودندنگاه کرد. انگشتش را در آن زد وبعد پاکش کرد.از حلوا نخورد. همان انگشت را گذاشت دهانش مزمزه کرد. گفت:غذای خوبی است.حرام هم نیست اما،دوست ندارم نفسم عادت کند به چیزی که عادت ندارد به آن. 30- صفین.جنگ صفین.معاویه که دستش به شریعه وآب رسید آب را به روی لشکر امیر المؤمنین بست.تشنگی فشار آورد. دستور حمله داده شد.شریعه را که گرفتند،گفتند:حالا ما هم آب را می بندیم.علی گفت:آب را خداوند برای مسلمان و کافر حلال کرده،بستن آن دور از فتوت ومردانگی است. 31- پشت به دشمن کردند رو به علی.شمشیر هایشان را گرفتند طرفش گفتند:بگو جنگ تمام! گفت:دشمن پشت سرتان است.من فرمانده تان هستم. می گویم بجنگید. گفتند:هر که می خواهی باش.آن که سر نیزه ها می بینی قرآن است.بگو جنگ تمام! گفت:من خودم قرآن ناطقم.اگرنگویم چه؟ گفتند: می کشیمت وخودمان می گوییم. کسی را فرستاد به مالک بگوید برگردد.این یعنی جنگ تمام. 32- نتیجه حکمیت را که شنیدند جا خوردند.گفتند: لا حکم الا الله. برای تبرئه خودشان هم که بود باید مقصر را پیدا می کردند.گفتند:علی!علی نباید قبول می کرد حکمیت را. بعد هم اصرار کردند که اصلاعلی کافرشده. باید توبه کند.از سپاهش جدا شدند.برای خودشان پایگاه ومقر تشکیل دادند،جایی نزدیک کوفه. شدند خوارج. 33- مسلمان بودند.نماز شب خوان،با پیشانی های پینه بسته. به اسم خدا،مسلمان می کشتند.فرقی هم نمی کرد.که وچه. مادر را با بچه ای که در شکم داشت ؛به جرم دوستی علی. می گفتند:اباالحسن کافر است،هر کس او را قبول دارد هم. 34- می رفتند نهروان برای جنگ با خوارج.اشعث ابن قیس با عجله آمد،گفت یا امیرالمومنین!صبر کنید.نروید.من خویشاوند ستاره شناسی دارم که می خواهد چیزی به شما بگوید. گفت: بیاید بگوید. ستاره شناس آمد وگفت:من در حساب های خودم به این جا رسیدم که اگر شما حالا حرکت کنید،شکست می خورید و خودتان و بیشتر اصحابتان کشته می شوید.علی گفت:هر کس تو را تایید کند پیامبر را تکذیب کرده است.بعد رو کرد به اصحابش و گفت: با نام خدا حرکت کنید. هیچ جنگی مثل نهروان فتح نداشت. 35- گفت:از امت تو خیلی سختی کشیدم. پیامبرگفت: «راحت می شوی.» گفت:خیلی سعی کردم نجاتشان بدهم از سرگردانی وگمراهی. پیامبر گفت:« دیگر تمام شد،رهاشان کن» گفت: نشسته اند روی منبر تو. پیامبر گفت:«خداوند پاداشت را می دهد.به خاطر صبری که کرده ای. گفت:لجاجت و عناد ودشمنی دیدم از امت تو . پیامبر گفت:«نفرینشان کن علی جان!» سرش را بلند کرد طرف آسمان:خدایا!بد تر از من را نصیب اینها کن وبهتر از این امت را نصیب من. پیامبر نگاهش کرد،گفت:«راحت می شوی.سحر فردا... .» چشم هایش باز شد.سرش را تکیه داده بود به دیوار حیاط. ابر سیاه روی ماه را پوشاند. خواب دیده بود. خواب پیامبر و فاطمه را . 36- شب آخر خانه ناز دخترش بود.ام کلثوم. سفره افطار را که جلویش پهن کرد،نگاه کرد به صورت دخترش.اشک جمع شده بودتوی چشم هایش. ــ آخر باباجان!کی دیده ای پدرت توی یک وعده،دو نوع غذا بخورد؟ دخترش خم شدیکی از ظرف ها را بردارد. گفت :آن یکی را بردار. ام کلثوم که ظرف شیر را برداشت، نان ماند توی سفره و نمک . 37- شب آخر، خانه ام کلثوم. نماز می خواند. گریه می کرد.ذکر می گفت..می رفت از اتاق بیرون.نگاه می کرد به آسمان.زیر لب چیزی می گفت. می آمد داخل،می رفت به سجده. استغفارمی کرد.می نشست. گریه می کرد .نماز می خواند . می رفت از اتاق بیرون. به آسمان نگاه می کرد.زیر لب چیزی می گفت. می گفت:«اللهم بارک لی فی الموت؛خدایا!مرگ را برایم مبارک کن. 38- صدای علی توی مسجد کوفه پیچیده بود «فزت ورب الکعبه» ضربه شمشیر زهر آلود که فرقش را شکافت،توی محراب مسجدکوفه،در سجده نماز،گفت: به خدای کعبه رستگار شدم . 39ــ پشت تابوتم را بگیرید بالا وهر جا سر تابوت رفت شما هم بروید.قبرم همان جااست که سر تابوت روی زمین پایین می آید. اینها را اباالحسن می گفت به پسر ارشدش. جلو تابوت را که جبرئیل و میکاییل پایین گذاشتند،پسرهایش هم همین کار را کردند.رسیده بودند نجف.نجف به خاکش سپردند. 40- مثل داغ است روی جگر،وقتی آدم مجبور باشد قبرعزیزش را مخفی کند.قبر همسرش مخفی.قبر خودش هم مخفی .دشمن است دیگر. صد وپنجاه سال بعد تازه امام صادق(ع) توانست بگوید:«این جاست قبر امیر المومنین.»![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:35 توسط تهمینه توفیقی |