کودک از مادرش پرسید :چرا گریه می کنی؟ مادر پاسخ داد:چون مادرم. کودک گفت: نمی فهمم. مادراو را درآغوش کشید و گفت: هرگز نخواهی فهمید... . کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند وتنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها همین طور هستند. کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد: خدایا!چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟ خداوند پاسخ داد: پسرم من باید مادرهارا موجوداتی خاص خلق می کردم. من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشند ودر عین حال آرام ومهربان باشند. من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه راه را،حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند،داشته باشند. توان مراقبت از خانواده به هنگام بیماری،بی هیچ شکا یتی . من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم، حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند. والبته اشک را نیز به آنها دادم ،برای زمانی که به آن نیاز دارند. هفده داستان کوتاه کوتاه ترجمه سارا طهرانیان
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:53 توسط تهمینه توفیقی |